از کوچکی عضو خوب و فعال کانون بود . همه دخترک خوشرو و مرتب با موهای چتریش را می شناختند . صهبا در همه ی کلاس های هنری استعداد خوبی داشت و دید زیبایی شناسی قوی اش کاملا مشهود بود .کم کم بزرگ و بزرگ تر شد و آرام آرام روسری کوچکی موهای شلال و خرمایی اش را پوشاند . سرزنده و شاد و خوش خلق بود و دیدنش انرژی مضاعفی به ما می بخشید . کودکی اش را دیدیم و حالا شاهد نوجوانی اش شده بودیم . بلوزها جایشان را به مانتوهای شاد و عروسکی داده بودند . از آن پس
همیشه صهبای عزیز را با مانتوهایی از این دست می دیدیم . دیگر کاملا بزرگ شده بود و سن آمدنش به کانون سر آمده بود با این حال هر از چند گاهی به کانون می آمد و همدیگر را می دیدیم . مثل همیشه مهربان و صمیمی و با همان لبخند همیشگی .آخرین باری که صهبای عزیزمان را دیدیم نهم دی ماه بود ؛ حوالی ظهر . در کنکور امسال پذیرفته شده بود ؛ رشته ی پرستاری دانشگاه استهبان ورودی بهمن ماه . با هم کلی گپ زدیم و صهبا با لبخند همیشگی اش با ما حرف می زد . صهبا خداحافظی کرد و رفت ، یک خداحافظی همیشگی !چند روز گذشت و ظهر روز سه شنبه نوزدهم دی ماه تلفن زنگ زد . گفتند صهبا چشمهایش را بسته و به خواب ابدی رفته . باورش عجیب بود . اشک ها پهنای صورتمان را فرا گرفت و عنان اختیار را از کف ما ربود .صهبای عزیزم ! بی گمان خدا زیباترین لالایی اش را در گوش تو نجوا کرد که تو این گونه در آ زرقان ما هنوز همان معدن زر است...
ما را در سایت زرقان ما هنوز همان معدن زر است دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:34